امامزادگان عشق

.

شهید عبدالحسین برونسی

یک جوان به نام دادیرقال راازگردان اخراج کرده بودند و داشت می رفت دفتر قضائی؛شهید برونسی همراه او رفت دفتر قضایی و گفت:آقا من این رو می خوام ببرم.

گفتند:این به درد شما نمیخوره آقای برونسی.

گفت:شما چه کار دارید؟من میخوام ببرمش....

همان دادیرقال شد فرمانده گروهان ویژه ومدتی بعد هم شهید شد.

بعد ازشهادت دادیرقال،یکروز حاجی به فرمانده قبلی او گفت:شمااین جوونها رانمیشناسین ،یکبارنمازش رونمیخونه،کم محلی میکنه،یا یه شوخی میکنه،سریع اخراجش میکنین؛ اینها رو باید با زبون بیارین تو راه،اگه قرار باشه کسی برای ما کار کنه،همین جوونها هستن.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی